دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است
فرصتش بادا که محراب دعا را دیده است
این شعر به توصیف احساساتی عمیق و عاشقانه پرداخته است. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و از دلتنگی و عشق خود میگوید. او از تصاویری همچون نور خورشید، چین و چروکهای چشم معشوق و گلهای زیبا برای بیان احساساتش استفاده میکند. همچنین، درخواست و امید به نزدیکی و درک معشوق را مطرح میکند و نشان میدهد که عشق هرگز فروکش نمیکند. در کل، شعر حالتی عاشقانه و احساسی دارد که در آن زیبایی و عشق به تصویر کشیده شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است
فرصتش بادا که محراب دعا را دیده است
می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شود
شبنم ما در فنای خود بقا را دیده است
ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی؟
چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است
در پناه طره او گل ننازد چون به خویش؟
بر سر خود سایه بال هما را دیده است
از دم سرد حریفان کی شود افسرده دل؟
شمع ما پشت سر چندین صبا را دیده است
شعله جواله را طعن گرانجانی زند
هر که وقت رقص آن گلگون قبا را دیده است
پشت دست از پنجه مرجان گذارد بر زمین
بحر تا تردستی مژگان ما را دیده است
دام راه ما خشن پوشان نگردد موج صوف
چشم ما چین جبین بوریا را را دیده است
صائب این دل کز حریم سینه ام بی جا نشد
رفته از جا تا اداهای بجا را دیده است