نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است
خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است
این شعر به توصیف احوالات دل و درونیات شاعر میپردازد. شاعر از سرگردانی خود در جهان و تأثیرات ناخواسته دور و برش سخن میگوید. او به وضعیت نابسامان خودش و دیگران اشاره دارد و از موانع و دردهای روحی که احساس میکند، شکایت میکند. مضامین عشق، خسارت و تلاش برای رسیدن به معنا در زندگی در این شعر وجود دارد. او با استفاده از تصاویری زیبا و استعارهها، احساسات خود را به تصویر میکشد و به پیچیدگی و دشواریهای زندگی و عشق اشاره میکند. بهطور کلی، این شعر به بررسی ابعاد عاطفی و معرفتی زندگی انسان میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است
خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است
مهره مومی است در سر پنجه او آسمان
آن که حال ما اسیران را دگرگون کرده است
قمری ما از پریشان ناله های دلفریب
سرو را آشفته تر از بید مجنون کرده است
گرچه ما چون سرو آزادیم از قید لباس
همت ما دست ازین نه خرقه بیرون کرده است
دامن معنی به آسانی نمی آید به دست
سرو یک مصرع تمام عمر موزون کرده است
در ته گرد کسادی، گوهر شهوار من
خاک عالم را سبک در چشم قارون کرده است
می کنم در کوچه گردی سیر صحرای جنون
وسعت مشرب مرا فارغ ز هامون کرده است
برنمی آرند سر از زیر بال بلبلان
بس که گلها را خجل آن روی گلگون کرده است
هر چه با ما می کند، تدبیر ناقص می کند
درد ما را این طبیب خام افزون کرده است
بس که تشریف بهاران نارسا افتاده است
تاک از یک آستین، صد دست بیرون کرده است
آنچه در دامان کهسارست صائب لاله نیست
سنگ را محرومی فرهاد دلخون کرده است