دست ما در بند چین آستین افتاده است
ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است
این شعر به توصیف زیبایی و فریبندگی معشوق پرداخته و احساسات شاعر را در ارتباط با او بیان میکند. شاعر از گرفتار بودن خود در سحر و جاذبه معشوق صحبت میکند و به چالشها و آلام عاشقانه اشاره میکند. او به زیبایی ظاهری معشوق، زیبایی زلفها و احساست دلانگیز آنها اشاره میکند و نشان میدهد که این زیباییها چقدر دلنشین و تاثیرگذارند. علاوه بر این، شاعر به ناامیدیها و تلخیهای عشق نیز اشاره میکند و وضعیت خود را به گونهای توصیف میکند که نشاندهنده ناتوانی در تغییر سرنوشت و احساس درد و داغ ناشی از عشق باشد. در نهایت، شاعر به قدرت کلام خود و تأثیر آن در بیان احساسات عاشقانه اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دست ما در بند چین آستین افتاده است
ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است
تکمه پیراهن خورشید تابان می شود
همچو شبنم چشم هر کس پاک بین افتاده است
می زند بر آتش لب تشنگان آب حیات
گرچه در ظاهر عقیقش آتشین افتاده است
در گرانجانی گناهی نیست درد و داغ را
گوشه ویرانه من دلنشین افتاده است
عقده آن زلف می خواهد دل مشکل پسند
ورنه چندین نافه در صحرای چین افتاده است
می شمارد صورت چین را کم از موج سراب
دیده هر کس بر آن چین جبین افتاده است
دستگاه حسن او دارد مرا بی دست و پا
رعشه از خرمن به دست خوشه چین افتاده است
از دل آتش زیر پا دارد سویدا چون سپند
بس که خال دلربایش دلنشین افتاده است
چون نگین دان نگین افتاده می آید به چشم
تا ز چشمم اشک لعلی بر زمین افتاده است
نیست امروز از لب او قسمت ما حرف تلخ
نقش ما چپ از ازل با این نگین افتاده است
می توان خواند از جبین خاک احوال مرا
بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است
سحر را در طبع آن جادوزبان تأثیر نیست
ورنه صائب کلک ما سحرآفرین افتاده است