تا به فکر گوشوار آن سیمبر افتاده است
پیچ و تاب رشته در جان گهر افتاده است
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت گرانبهای معشوق میپردازد و احساسات عمیق خود را در مورد عشق و آرزوهایش بیان میکند. او به پیچیدگی زلف معشوق و تاثیر آن بر دلها اشاره میکند و به تضاد میان ظاهر و باطن عشق میپردازد. همچنین، شاعر به حسرتها و ناکامیهای خود در عشق اشاره میکند و از ناپایداری زندگی و مرگ نیز سخن میگوید. نهایتاً، او به قناعت و رضایت در زندگی پرداخته و نشان میدهد که حتی در شرایط سخت و دشوار نیز عشق و زیبایی مهمترین ارزشها هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا به فکر گوشوار آن سیمبر افتاده است
پیچ و تاب رشته در جان گهر افتاده است
رشته سر در گم جان را به دست آورده است
دیده هر کس بر آن موی کمر افتاده است
هست چون تسبیح در هر رشته اش صددل گره
بس که در زلف تو دل بر یکدگر افتاده است
گرچه پیش افتاده در ظاهر، ولی رو بر قفاست
راه پیمایی که پیش از راهبر افتاده است
پرده خوابش کند در چشم کار بادبان
هر که را بر ساحل از دریا نظر افتاده است
می کشم چون بید مجنون خجلت از بی حاصلی
من که پیش از سایه بر خاکم ثمر افتاده است
کشتی مغرور من از منت خشک کنار
در کمند وحدت از موج خطر افتاده است
گوهر شهوار می آید به غواصی به دست
پا به دامن چون کشم، کارم به سر افتاده است
برق عالمسوز باشد لازم ابر سیاه
آتشم در خرمن از دامان تر افتاده است
همچنان غافل ز مرگم، گرچه از موی سفید
در رگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است
گرچه باشد در ضمیر خاک صائب مسکنش
از قناعت مور در تنگ شکر افتاده است