غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۲۳

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است

گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است

۲

نه لباس تندرستی، نه امید پختگی

میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است

۳

در چنین وقتی که شاخ خشک ما در آتش است

حله رحمت ز دوش نوبهار افتاده است

۴

ناامیدی می کند خون گریه بر احوال من

کشت امیدم ز چشم نوبهار افتاده است

۵

هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت

این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟

۶

(آفتاب نشأه تا از مشرق مغزم دمید

کوکب عقلم ز اوج اعتبار افتاده است)

۷

شکر گردون ستمگر می کند هر صبح و شام

کار صائب تا به اهل روزگار افتاده است

بازگشت به سروده‌های صائب