سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است
گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است
در این شعر، شاعر به بحران و ناامیدی در زندگی خویش اشاره میکند. او از زوال زیبایی و ارزشها صحبت میکند و میگوید که چیزهای خوب و مثبت، مانند گل و میوه، از بین رفتهاند. در شرایطی که امید و نشاط به کمترین حد رسیده، رحمت و نعمتهای بهاری نیز از او دور شدهاند. همچنین شاعر از تنهایی و رنجی که در دل دارد سخن میگوید و به فقدان عقل و درک در زندگی خود اشاره میکند. در نهایت، او به ستم روزگار و تاثیرات منفی آن بر خود را بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است
گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است
نه لباس تندرستی، نه امید پختگی
میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است
در چنین وقتی که شاخ خشک ما در آتش است
حله رحمت ز دوش نوبهار افتاده است
ناامیدی می کند خون گریه بر احوال من
کشت امیدم ز چشم نوبهار افتاده است
هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت
این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟
(آفتاب نشأه تا از مشرق مغزم دمید
کوکب عقلم ز اوج اعتبار افتاده است)
شکر گردون ستمگر می کند هر صبح و شام
کار صائب تا به اهل روزگار افتاده است