غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۱۸

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

بی تزلزل نیست هرکس چون علم استاده است

عشرت روی زمین از مردم افتاده است

۲

تشنه چشمان بحر را سازند در یک دم سراب

حسن محجوب تو چون آیینه را رو داده است؟

۳

با تهیدستان ندارد سختی ایام کار

سرو بی حاصل ز سنگ کودکان آزاده است

۴

پای موران بند بر آیینه نتوان شدن

از قبول نقش، لوح سینه ما ساده است

۵

گرچه می دانند دامان وسایل زاهدان

بیش عارف پرده بیگانگی سجاده است

۶

آه مظلومان کند اولاد ظالم را کباب

پله این ناوک دلدوز دور افتاده است

۷

حرص، صائب در بهاران است بی برگ و نوا

برگ عیش قانعان در برگریز آماده است

بازگشت به سروده‌های صائب