بی تزلزل نیست هرکس چون علم استاده است
عشرت روی زمین از مردم افتاده است
شاعر در این ابیات به نقد وضعیت اجتماعی و انسانی میپردازد. او تأکید میکند که هیچکس در دنیای پر از تزلزل کنونی به اندازه علم و دانش استوار نیست. زندگی راحت و خوشبختی از بین مردم رخت بربسته و عواطف انسانی به فراموشی سپرده شده است. همچنین، او به توهمات و خیالات ناپایدار در موجودات مادی و سستعنصری اشاره دارد که نمیتوانند کمالات واقعی را درک کنند. در انتها، به ارتباط میان ظلم و مظلومیت اشاره میکند و بیان میدارد که ریشه مشکلات ناشی از حرص و آز است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی تزلزل نیست هرکس چون علم استاده است
عشرت روی زمین از مردم افتاده است
تشنه چشمان بحر را سازند در یک دم سراب
حسن محجوب تو چون آیینه را رو داده است؟
با تهیدستان ندارد سختی ایام کار
سرو بی حاصل ز سنگ کودکان آزاده است
پای موران بند بر آیینه نتوان شدن
از قبول نقش، لوح سینه ما ساده است
گرچه می دانند دامان وسایل زاهدان
بیش عارف پرده بیگانگی سجاده است
آه مظلومان کند اولاد ظالم را کباب
پله این ناوک دلدوز دور افتاده است
حرص، صائب در بهاران است بی برگ و نوا
برگ عیش قانعان در برگریز آماده است