با حجاب جسم خاکی جان روشن دشمن است
مغز چون گردید کامل پوست بر تن دشمن است
این شعر به بیان تضاد بین روح و جسم میپردازد و هشدار میدهد که حجاب جسمی، انسان را از حقیقت وجودیاش دور میکند. شاعر به جنگ بین جان و جسم، و چالشهای زندگی اشاره میکند و میگوید که تلاش برای درک حقیقت، نیازمند رهایی از تعلقات دنیوی و پلشتیهاست. او به ظلمت و تاریکی درونی اشاره میکند و نشان میدهد که اگرچه ظاهر ما ممکن است روشن باشد، باطن ما ممکن است پر از درد و رنج باشد. در نهایت، بیان میکند که هر گونه وابستگی به مادیات، ما را به سمت مرگ و زوال هدایت میکند و تنها با آگاهی و رهایی از این وابستگیها میتوانیم به حقیقتی روشن دست یابیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با حجاب جسم خاکی جان روشن دشمن است
مغز چون گردید کامل پوست بر تن دشمن است
بر تو تلخ از تن پرستی شد ره باریک مرگ
رشته فربه به چشم تنگ سوزن دشمن است
ما درین ظلمت سرا از دل سیاهی مانده ایم
ورنه هر آیینه روشن به گلخن دشمن است
روح هیهات است لنگر در تن خاکی کند
شاهباز لامکانی با نشیمن دشمن است
جان فانی جنگ دارد با زمین و آسمان
این شرار کم بقا با سنگ و آهن دشمن است
در نگیرد صحبت آیینه و زنگی به هم
آسمان نیلگون با جان روشن دشمن است
با تعین جنگ دارد مشرب فقر و فنا
با حباب و موج این دریای روشن دشمن است
جوهر شمشیر من بند زبان عیبجوست
خون خود را می خورد هر کس که با من دشمن است
یوسف مصری به چاه از دامن اخوان فتاد
ایمنی هر کس که می جوید به مأمن دشمن است
آفتاب از اوج عزت می نهد رو در زوال
ساده لوح است آن که با اقبال دشمن دشمن است
از تهی چشمان حضور دل به غارت می رود
گوشه گیر عافیت با چشم روزن دشمن است
صحبت رنگین لباسان بی غمی می آورد
بلبل درد آشنای ما به گلشن دشمن است
خود مگر از جامه فانوس، شمع آید برون
ورنه دست بی نیاز ما به دامن دشمن است
آه من خم در خم افلاک دارد روز و شب
هر که صائب باد دست افتد به خرمن دشمن است