غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۸۳

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

خاکساری تا دلیل جان آگاه من است

می کند هموار هر چاهی که در راه من است

۲

مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن است

می کند با خویش بد هر کس که بدخواه من است

۳

انتقام از دشمن عاجز به نیکی می کشم

می کنم سرسبز خاری را که در راه من است

۴

خصم می پیچد به خویش از بردباری های من

این خروش سیل از دیوار کوتاه من است

۵

بلبل از غیرت به خون من گواهی می دهد

ورنه هر برگی درین گلشن هواخواه من است

۶

دشت مجنون آهنین پایی ندارد همچو من

دود از هر جا که برخیزد قدمتگاه من است

۷

این جواب آن غزل صائب که می گوید کلیم

هر چه جانکاه است در این راه، دلخواه من است

بازگشت به سروده‌های صائب