بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است
از رخ آیینه هستی غبار افشاندن است
این شعر به نقد زندگی بیمایه و بیفایده میپردازد. شاعر بیان میکند که صرف زمان در کارهای بیمعنا و ارتباط با افرادی که درکی عمیق از زندگی ندارند، تنها زحمت و بیهودهگری است. او به ملموس بودنیهای دنیوی و تلاشها برای جلب رضایت دیگران اشاره میکند و آنها را بیاساس و گذرا میداند. در نهایت، به این نتیجه میرسد که زندگی معنای عمیقتری دارد و باید از ناامیدی دوری جست و به ارزشهای واقعی توجه کرد. غم و شادیهای بیاساس، فقط دیگران را در مسیر ناکامی پیش میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است
از رخ آیینه هستی غبار افشاندن است
ریختن رنگ اقامت در جهان بی ثبات
در زمین کاغذین، تخم شرار افشاندن است
صرف با دلمردگان اوقات خود را ساختن
باده بر خاک سیه، گل بر مزار افشاندن است
وقت خوش از صحبت بی حاصلان کردن طمع
از تهی مغزی ز سرو و بید بار افشاندن است
از سبکروحان گذشتن سرسری چون برق و باد
آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشاندن است
عاشق شوریده را ترساندن از زخم زبان
خار و خس سیلاب را در رهگذار افشاندن است
جانفشانی کردن عشاق در دوران خط
بر سر پروانه شاهان نثار افشاندن است
قطره ناچیز را دریای گوهر ساختن
خرده جان را به تیغ آبدار افشاندن است
راه گردانیدن از امیدوار خویشتن
خاک نومیدی به چشم انتظار افشاندن است
ریختن می در گلوی زاهدان بی نمک
آب حیوان در زمین شوره زار افشاندن است
جود صائب در زمان تنگدستی خوشنماست
ورنه کار ابر در جوش بهار، افشاندن است