از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است
دیده قربانی از خواب پریشان فارغ است
این شعر به بیان حال و روز دلهای پریشان و ناخوش، و وضعیت انسانی میپردازد که از مشکلات و فشارهای زندگی رنج میبرند. شاعر اشاره میکند که عشق و آرزوها در دلهای روشن جایی ندارند و هرچه در دنیا میگذرد، انسانها را آگاهتر میسازد. او به ناامیدی و حسی از تسلیم در برابر دردهای عشق اشاره میکند و به این نکته میپردازد که صفا و خلوص در وجود افراد نباید تحت تأثیر مال و جاه قرار گیرد. در نهایت، با کنایه به لحظات تلخ و مرگ، شاعر از به یاد آوردن قربانیان و دلگیر نشدن از آنها سخن میگوید. بهطور کلی، شعر بر روی احساسات عمیق و وضعیت روحی انسان در مقابل دنیا تأکید دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است
دیده قربانی از خواب پریشان فارغ است
می گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را
پای خواب آلوده از خار مغیلان فارغ است
نیست در دلهای روشن آرزو را راه حرف
خانه پاک از فضولی های مهمان فارغ است
ناامیدی سوخت در دل ریشه امید را
تخم آتش دیده از ناز بهاران فارغ است
هر که بر روی زمین چون مور فرمانش رواست
از بساط تنگ میدان سلیمان فارغ است
نیست جز تسلیم درمان درد و داغ عشق را
نور ماه و آفتاب از منع دربان فارغ است
حرص افزونی ندارد در دل خرسند راه
گوهر شاداب از دریای عمان فارغ است
همچو چشم از خود برآرد آب، گوهر خانه ام
این صدف از انتظار ابر نیسان فارغ است
در جهان بیخودی، هر خار نبض گلشنی است
عندلیب مست از فکر گلستان فارغ است
طفل را دام تماشا مهد آسایش بود
دل زیاد ما در آن زلف پریشان فارغ است
در تن خاکی نمی گیرد دل روشن قرار
اخگر از فکر اقامت در گریبان فارغ است
پاک گوهر را نیفزاید غرور از مال و جاه
آتش یاقوت از امداد دامان فارغ است
مغز چون کامل شود، از پوست گردد بی نیاز
از دو عالم خاطر آزاد مردان فارغ است
از جنون هر دل که تشریف برومندی نیافت
چون درخت بی ثمر از سنگ طفلان فارغ است
کی ز قتل ما شود دلگیر صائب آن نگار؟
از غم خون شهیدان عید قربان فارغ است