گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است
دیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است
در این شعر، شاعر به زیبایی و دلانگیزی زندگی و چالشهای آن اشاره میکند. او به گوشهگیری و دوری از زیباییهای زندگی (مانند گلشن) میگوید که کافی است با احساسات و عواطف خود ارتباط برقرار کنیم. او همچنین به این نکته اشاره میکند که برای غلبه بر مشکلات و تیرهروزیها، همین که امید باشد (مانند بادهای که روشنی میآورد) کافی است. شاعر عقل را به عنوان عامل محدودکننده توصیف میکند که نباید از حد خود فراتر برود. او به اهمیت جرأت و شجاعت در زندگی اشاره میکند و میگوید که برای روبهرو شدن با چالشها، باید لباس جنگ و آمادگی به تن داشته باشیم. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که دانایی و امید میتوانند در تاریکیها نیز روشنایی ایجاد کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است
دیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است
ظلمت شب های غم را لشکری در کار نیست
این سیاهی را فروغ باده روشن بس است
عقل بیجا می کند پا از گلیم خود دراز
ذره را میدان جولان دیده روزن بس است
از تنزل می توان دادن فلک را خاکمال
خاکساری سد راه جرأت دشمن بس است
سیلیی خاموش سازد طفل بازیگوش را
عقل دعوی دار را یک رطل مرد افکن بس است
چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاست
اهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است
نیست صائب دیده ما بر فروغ عاریت
بی کسان را شمع بالین دیده روشن بس است