ای نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است
چشمت آب آورد غواصی درین دریا بس است
این شعر به بررسی عمق عشق و زیبایی زندگی میپردازد. شاعر به تصویرهای مختلفی از عشق و زیبایی اشار میکند و میگوید که دیدن و تجربه کردن عشق و زیبایی در زندگی کافی است. او از دل پرخون و رازهای عشق میگوید و به این نتیجه میرسد که برای اثبات حقایق زندگی به دلایل زیادی نیازی نیست. همچنین، او به گذران عمر در دنیای نامشخص و گمنام خود اشاره کرده و تأکید میکند که زیبایی و خوبی ذاتاً در درون وجود دارند و نیازی به نمایش ندارند. در نهایت، شاعر به ناکامی در دستیابی به آرزوها و خیالات ناتمام اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است
چشمت آب آورد غواصی درین دریا بس است
از دل پر خون تراوش کم کند اسرار عشق
پرده پوش راز گوهر سینه دریا بس است
عمرها با آهوان مجنون بیابانگرد بود
گوشه چشمی چو باشد گوشه صحرا بس است
بهر اثبات قیامت حجتی در کار نیست
پیش خیز شور محشر آن قد و بالا بس است
من که در اقلیم گمنامی سرآمد گشته ام
زینت طرف کلاهم شهپر عنقا بس است
حسن ذاتی در نیارد سر به عشق عارضی
سرو مینا را تذرو از پنبه مینا بس است
دست کوته دار صائب از خیال کاکلش
عمرها در کاسه سر پختی این سودا بس است