صبح محشر آن پریرو را نقاب دیگرست
تشنه دیدار را کوثر سراب دیگرست
شاعر در این شعر به مقایسه دنیای عوض شده و زیباییهای آن میپردازد. او به زیبایی چهره یک پریرو در صبح محشر اشاره میکند و میگوید که زیبایی و جذابیت در هر زمان و مکان متفاوت است. او همچنین به عشق و شوق دیدار ذکر میکند که هر بار رنگ و بویی جدید دارد. زندگی و گذر عمر را نیز با تصاویری از پیری و حالتهای مختلف مقایسه میکند و به این نکته میرسد که هر لحظه از زندگی، به ویژه برای عارفان، اهمیت ویژهای دارد. در نهایت، شاعر بر این باور است که امید و آرزوها همانند باران بر زمین دلها میبارند و نباید آنها را در فردا به تعویق انداخت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبح محشر آن پریرو را نقاب دیگرست
تشنه دیدار را کوثر سراب دیگرست
گرچه دارد چشمه خورشید آب روشنی
در عرق روی بتان را آب و تاب دیگرست
نشأه صهبا نباشد اینقدر دنباله دار
مستی آن چشم مخمور از شراب دیگرست
طالع شهرت بلند افتاده است آن زلف را
ورنه آن موی میان را پیچ و تاب دیگرست
نامه خواندن می دهد هر چند یاد از التفات
پاره کردن نامه ما را جواب دیگرست
آب در پستی عنان خویش نتواند گرفت
عمر را در موسم پیری شتاب دیگرست
گرچه عمر گرمرو پا در رکاب افتاده است
قامت خم زندگانی را رکاب دیگرست
گوشه گیری را که امید گشاد از بستگی است
در به روی خلق بستن فتح باب دیگرست
این که در تر دامنی چون ابر طوفان می کنیم
پشت ما گرم از فروغ آفتاب دیگرست
غافلان از کاهلی امروز را فردا کنند
هر نفس بر عارفان روز حساب دیگرست
نیست صائب چشم ما چون دیگران بر نوبهار
مزرع امید ما سبز از سحاب دیگرست