رزق ما روشندلان چون مه ز پهلوی خودست
گر نمی در ساغر ما هست از جوی خودست
این شعر به بررسی مفاهیم مربوط به عشق، خودشناسی و وابستگی در زندگی پرداخته است. شاعر با استفاده از استعارهها و تصویرها، به این نکته اشاره میکند که در زندگی هر فرد، منبع خوشبختی و آسایش از درون خود انسان میجوشد و نه از外. او به اهمیت خودآگاهی و عدم وابستگی به دیگران برای کسب آرامش و لذت در زندگی تأکید میکند. در واقع، هر کس باید به جای جستجوی ارزشها در خارج، به درون خود نگاهی بیندازد و به عشق و زیباییهای ذاتی خود پی ببرد. به همین ترتیب، مشکلات و سختیها نیز ناشی از عدم آگاهی و خودپسندی هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رزق ما روشندلان چون مه ز پهلوی خودست
گر نمی در ساغر ما هست از جوی خودست
دیده امیدش از خواب پریشان ایمن است
هر که را بالین آسایش ز زانوی خودست
عاشق از بار لباس عاریت آسوده است
بید مجنون را کلاه و جامه از موی خودست
بوی پیراهن نمی گیرند اهل دل به مفت
غنچه این بوستان دلداده بوی خودست
در دیار خودپسندان نور بینش توتیاست
دیو این خاک سیه دل واله روی خودست
در خیابان رعونت نیست رسم امتیاز
هر نهالی عاشق بالای دلجوی خودست
هیچ فردی در پی اصلاح خوی خویش نیست
هر که را دیدیم در آرایش روی خودست
تنگ خلقی هر که را انداخت در دام بلا
متصل در زیر تیغ از چین ابروی خودست
بی زبانی می گشاید بندهای سخت را
در قفس طوطی ز منقار سخنگوی خودست
تا نسیم نوبهار عشق در مشاطگی است
شبنم این بوستان محو گل روی خودست
خصم اگر چون بیستون بندد به خون ما کمر
پشت ما بر کوه از اقبال بازوی خودست
نیست صائب چشم ما بر ریزش ابر بهار
آبخورد سبزه ما از لب جوی خودست