خاکساری برگ عیش خاطر آگاه ماست
چون گهر گرد یتیمی خاک بازیگاه ماست
این شعر دربارهٔ غم و رنجهایی است که انسانها در زندگی تجربه میکنند. شاعر به تنهایی و یتیمی اشاره میکند و از درد و رنجی که در دل دارند سخن میگوید. او به عدم تأثیر خودی بر کاروان زندگی اشاره میکند و میگوید که هر کسی که از خویشتن فاصله میگیرد، در واقع به ما نزدیکتر است. شاعر همچنین به شرایط سخت زندگی و عشقهای ناکام اشاره میکند و میگوید که در این دنیا، تنها چیزی که باقی میماند، نقش کمرمق وجود انسانهاست. در نهایت، او به بیتوجهی به جان و روح واقعیمان در زندان بدن اشاره میکند و میگوید که نالههای او مانند ناله بلبل بیاثر است، زیرا او در تلاش است تا این دردها را ببیند و درک کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خاکساری برگ عیش خاطر آگاه ماست
چون گهر گرد یتیمی خاک بازیگاه ماست
نیست از گرد خودی در کاروان ما اثر
هر که پیش افتاده است از خویشتن همراه ماست
زین چمن چون سرو دامان تعلق چیده ایم
خار را خون در جگر از دامن کوتاه ماست
چون دم شمشیر از سختی نگردانیم روی
می شود سنگ فسان، سنگی اگر در راه ماست
از قمار عشق، ما را پاکبازی مطلب است
نیست غیر از نقش کم، نقشی که خاطرخواه ماست
غافلیم از جانِ بیتقصیر در زندان تن
یوسف مصر از فرامُشگشتگان چاهِ ماست
مطلب از ته کردن زانوست تحصیل شکست
ورنه معلومات عالم در دل آگاه ماست
نیست صائب ناله ما همچو بلبل بی اثر
گوش گل خونین جگر از ناله جانکاه ماست