رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست
مرد چبود، می توانم گفت گردی برنخاست
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و وضعیت خود میپردازد. او از بیکسی و تنهایی رنج میبرد و میگوید که از زمان به دنیا آمدن عشق، هیچ مردی نتوانسته از دشت عشق برخیزد. او همچنین به بیتفاوتی مردم نسبت به دردها و رنجهایش اشاره میکند. عشق را بهعنوان نیرویی ویرانگر توصیف میکند که قادر است دلها را نابود کند. در نهایت، شاعر به پیری و سردی دل نیز اشاره میکند و حس ناامیدی و تنهایی را بیان مینماید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست
مرد چبود، می توانم گفت گردی برنخاست
زان مسلم شد به گردون دعوی مردانگی
کز زمین سفله پرور، هم نبردی برنخاست
درد تنهایی غبارم را بیابانگرد ساخت
بهر تسکین دل من اهل دردی برنخاست
عشق تردست ترا نازم که در هر جلوه ای
کرد ویران یک جهان دل را و گردی برنخاست
ابر پیری گشت بر بام و درت کافور بار
وز دل سنگ تو صائب آه سردی برنخاست