غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۴۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاست

شکر ارباب سخن باقی است تا عالم بجاست

۲

می کند اشک ندامت پاک، دل را از گناه

نیست از دوزخ غمی تا دیده پر نم بجاست

۳

بی کشاکش نیست عیسی گر برآید بر فلک

چشم سوزن می پرد تا رشته مریم بجاست

۴

کعبه حاجت روا را چشم زخمی لازم است

گر رگ تلخی بود با چشمه زمزم، بجاست

۵

نیست بر صاحبدلان دستی هوای نفس را

باد در دست سلیمان است تا خاتم بجاست

۶

نام فانی را اثر بخشد حیات جاودان

تا نیفتاده است جام از دور، نام جم بجاست

۷

لازم شمع است صائب اشک و آه آتشین

تا اثر از زندگانی هست، درد و غم بجاست

بازگشت به سروده‌های صائب