چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست
تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست
این شعر به احساسات عمیق و تلاطمات درونی انسان اشاره دارد. شاعر در آن به موضوعات عشق، اضطراب، تقدیر و جدال حق و باطل میپردازد. او بیان میکند که عشق همیشه در جستجوی پایان و تحقق است و کشتن و زندگی در دنیای واقعی قابل بحث است. در عین حال، او بر دوگانگی موجود در جهان و تضادهای میان نور و ظلمت تأکید میکند. همچنین، اشاره به شوق و جنون عاشقانه وجود دارد که در جستجوی محبت و وصل است. در نهایت، این شعر به پرسشهای عمیق زندگی و مشکلات بشر اشاره میکند و نشان میدهد که چطور انسانها در تلاش برای پیدا کردن معنی و آرامش در میان سختیها و ناملایمات زندگی هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست
تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست
عشق بی تاب است تا دوران خط آخر شدن
چشم مجنون می پرد تا گردی از محمل بجاست
تیغ خونریزست تا یک کشتنی در عرصه هست
حسن مغرورست تا یک عاشق بیدل بجاست
شش جهت از کعبه دل در کمند اندازیند
گر به هر جانب شود آن شاخ گل مایل بجاست
نیم جانی داده اند و یک جهان دل برده اند
روز محشر با شهیدان دعوی قاتل بجاست
هیچ کافر را مبادا خودپرستی سد راه!
آسمان شد با زمین هموار و این حایل بجاست
دل چو از جا رفت، عالم می شود زیر و زبر
نیست بی پرگار دور آسمان تا دل بجاست
نور و ظلمت با جهان آب و گل آمیخته است
تا زمین و آسمان باشد حق و باطل بجاست
تا نگردیده است عادت، نشأه می بخشد شراب
گر به امید جنون از نو شوم عاقل بجاست
تا شکاری هست، در پرواز باشد چشم دام
نیست زلف یار را آرام تا یک دل بجاست
زشت صائب زیر گل خواهد نهان آیینه را
خصمی گردون دون با مردم قابل بجاست
این جواب حضرت میرزا سعید ما که گفت
این گره از رشته ما وا شد و مشکل بجاست