از چه و زندان برآمد هر که روح از تن شناخت
شد عزیز آن کس که یوسف را ز پیراهن شناخت
شاعر در این شعر به بررسی موضوعاتی چون شناخت روح از بدن، ارزش واقعی انسانها، درد و غم ناشی از جدایی و عشق میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که کسانی که تنها به ظواهر توجه میکنند و عمیقاً درک نمیکنند، در حقیقت خود را گم کردهاند. در واقع، کسی که واقعیات عمیق را درک نکند، مانند آن است که فقط به پیراهن یوسف نگاه کرده و او را نشناخته است. همچنین، شاعر به حالتهای درونی و حیرت انسانها در مواجهه با دشواریها و تضادها اشاره میکند و نشان میدهد که شناخت واقعی نیازمند بصیرت و دوراندیشی است. در نهایت، در شعر تأکید بر اهمیت دیانت و روحانی بودن وجود دارد و اینکه نباید فقط به ظواهر اکتفا کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از چه و زندان برآمد هر که روح از تن شناخت
شد عزیز آن کس که یوسف را ز پیراهن شناخت
رخنه دل کرد بر من جسم را ماتم سرا
خانه زندان شد به هر مرغی که او روزن شناخت
بینش ظاهر به کنه روح نتواند رسید
چون مسیحا را تواند دیده سوزن شناخت؟
کفر و دین و روز و شب در عالم حیرت یکی است
در بلا افتاد هر کس دوست از دشمن شناخت
تا بر آمد جان ز تن، گم کرد نادان خویش را
وای بر آن کس که یوسف را به پیراهن شناخت
از در و دیوار می پرسد خبر آیینه را
گرچه طوطی خویش را ز آیینه روشن شناخت
اشک من تا روشناس چهره شد، در دل نماند
همچو آن طفلی که راه کوچه و برزن شناخت
خرده راز شرر در سینه اش سیماب شد
سنگ از روزی که ذوق صحبت آهن شناخت
رفت آسایش ز دل تا ره به کوی یار برد
مور کی از پا نشیند چون ره خرمن شناخت؟
غوطه در خون می زند چون یاد گلشن می کند
تا دل صائب حضور گوشه گلخن شناخت