صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتاب
تا به روی دولت بیدار برخیزم ز خواب
این شعر از شاعری نامدار، به توصیف حالتی عارفانه و عاشقانه پرداخته است. شاعر در ابتدا از صبح و روشنایی آن میگوید و تمایلش را برای بیداری و برخاستن از خواب بیان میکند. او به میخانه و شراب اشاره دارد و تمجید میکند از کسانی که با صداقت به شادی و خوشی روی میآورند. در ادامه، شاعر به زیبایی و حجاب معشوق اشاره کرده و از احساس خجلتی که در عشق دارد صحبت میکند. شاعر همچنین به تقابل عشق و زیبایی، اشاره به قدرت عشق در زندگی، و سرنوشت انسانها پرداخته است. او به نوعی به درسهایی از زندگی و عشق میپردازد که در آن وضعیت انسانها نسبت به مشکلات و بلایا سنجیده میشود. در نهایت، شاعر با تأکید بر صدای ناله و سکوت کوه، به عمیق بودن دردها و ناامیدیهایی که ممکن است در زندگی وجود داشته باشد، اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتاب
تا به روی دولت بیدار برخیزم ز خواب
هر که در میخانه بردارد ز روی صدق دست
از بیاض گردن مینا شود مالک رقاب
ماهیان از بی زبانی بحر بر سر می کشند
گفتگو داروی بیهوشی است در بزم شراب
عذر بیداد رخ او را خط از عشاق خواست
راه خود را پاک سازد خون چو گردد مشک ناب
از خط شبرنگ گفتم شرم او کمتر شود
پرده دیگر ز خط افزود بر شرم و حجاب
در زمان خط، مدار چشم او بر مردمی است
گردن عامل بود باریک در پای حساب
از نگاه گرم، چون مویی که بر آتش نهند
می شود افزون میان نازکش را پیچ و تاب
فیض گردون بلنداختر بود ز اقبال عشق
تاج بخشی می کند از همت دریا حباب
کیمیای دانه احسان، زمین قابل است
گوهر شهوار گردد در صدف اشک سحاب
مردم بی برگ را اسباب عیش آماده است
بستر خار است، در هر جا که سنگین گشت خواب
ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ
گنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب
در بلندی ناله صائب ندارد کوتهی
کوه تمکین تو می سازد صدا را بی جواب