پیوسته خورد دل خون از بیغمی جانها
از خنده سوفارست دلگیری پیکانها
این شعر به توصیف احساسات عمیق و پیچیدگیهای عشق و وفاداری میپردازد. شاعر از غم و اندوه ناشی از جدایی و بیتوجهی دل میگوید و به تأثیر آن بر زندگی و روح انسانها اشاره میکند. او زیبایی و آزادی را در وجود انسان جستجو میکند و از درد و رنجهای عشق مینالد. شاعر همچنین به تضاد میان آزادی و قید و بندها اشاره میکند و میگوید که در این آسیبدیدگی، گنجی نهفته است که تنها در ویرانیها و بیسامانیها قابل مشاهده است. در انتها، فراموشی و گذر زمان را نیز مطرح کرده و به غزل سعدی اشاره میکند که بیانگر معنای عمیق شعر است. این شعر در نهایت به زیباییهای نهان و دردهای عمیق عشق میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیوسته خورد دل خون از بیغمی جانها
از خنده سوفارست دلگیری پیکانها
زنهار به چشم کم در سوختگان منگر
کز آبله پایان است سیراب، بیابانها
چون سرو به آزادی هرکس که علم گردد
در فصل خزان باشد پیرایه بستانها
پروانه بیدل را آسوده کجا ماند؟
شمعی که به گرد خود گردانده شبستانها
سودای من از مجنون آزادتر افتاده است
دیوانه من نگذاشت طفلی به دبستانها
زان روز که سرو او در باغ خرامان شد
خمیازه آغوش است گلشن ز خیابانها
بیتابی دل افزود از دست نگارینش
دریا نشود ساکن از پنجه مرجانها
در گوشه ویرانه است گنج گهری گر هست
در بیسروسامانی است پنهان سروسامانها
خوش باش به بیبرگی کز بهر جگرخواران
از چشم، فلک کرده است آماده نمکدانها
چون پیرهن یوسف در بادیهپیمایی است
از شوخی بوی گل دیوار گلستانها
این آن غزل سعدی است صائب که همیفرمود
میگویم و بعد از من گویند به دورانها