هر که با ما می کند بیگانگی
معنی بیگانه می دانیم ما
شاعر در این شعر به بیان احساس بیگانگی و انزوا میپردازد. او هر چیزی را که در این جهان به نظر میرسد، به نوعی ناآشنایی و بیگانگی میبیند. عشق و عقل را در تضاد با هم معرفی میکند و به نقد دنیا و ناپایداریهای آن میپردازد. همچنین اشاره میکند که در دل هر انسانی که از آرزوهای دنیوی خود خسته شده، دنیای معنوی و خالصی وجود دارد. شاعر در نهایت به قناعت و مقابلۀ با مشکلات زندگی، به عنوان یک ویژگی مردانه اشاره میکند و این والایی روح را ارج مینهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که با ما می کند بیگانگی
معنی بیگانه می دانیم ما
نه فلک را گرد آن شمع طراز
جوشش پروانه می دانیم ما
از دو عالم گرچه بیرون رفتهایم
خویش را در خانه می دانیم ما
همچو صائب شهپر توفیق را
همت مردانه می دانیم ما
عقل را دیوانه می دانیم ما
عشق را فرزانه می دانیم ما
دست و تیغ عالم خونریز را
شیشه و پیمانه می دانیم ما
استقامت را درین وحشت سرا
لغزش مستانه می دانیم ما
در ریاض عشق، بخت سبز را
سبزه بیگانه می دانیم ما
گوشه ای کز خود کند ما را خلاص
گوشه میخانه می دانیم ما
گفتگوی دولت بیدار را
سر به سر افسانه می دانیم ما
در گلو چون گریه می گردد گره
از قناعت، دانه می دانیم ما
در قمار عشق جان را باختن
بازی طفلانه می دانیم ما
این محیط پر حباب و موج را
گوهر یکدانه می دانیم ما
هر دلی کز آرزوها پاک شد
خلوت جانانه می دانیم ما
قانع از دنیا به رنگ و بو شدن
سخت نامردانه می دانیم ما
دیده قربانیان حیرتیم
خواب را افسانه می دانیم ما