دارند اگر سررشتهای در کف به ظاهر چنگها
در پنجه مطرب بود سررشته آهنگها
این شعر صائب تبریزی تأملی است دربارهٔ حقیقت و ظاهر، ثبات و دگرگونی، و جایگاه انسان آگاه در جهانی ناپایدار. شاعر میگوید آنچه اثر میگذارد «ظاهر ابزارها» نیست، بلکه اراده و آگاهی پنهان پشت آنهاست. دگرگونیها و رنگبهرنگشدنهای انسان، نشانهٔ سطحیبودن نیست، بلکه بازتاب حقیقت بیرنگ و واحد هستی است. کسی که به یقین و شناخت رسیده باشد، با فروپاشیهای بیرونی متزلزل نمیشود. با این حال، شاعر صادقانه اعتراف میکند که انسان- حتی آگاه—گاهی درگیر زیباییهای جزئی و لحظهای میشود و از مقصد بازمیماند. در پایان، صائب به غربت اندیشهٔ عمیق اشاره میکند: حقیقت در شعر او انعکاس یافته، هرچند زمانه آن را بهدرستی نشناخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دارند اگر سررشتهای در کف به ظاهر چنگها
در پنجه مطرب بود سررشته آهنگها
از من مدان چون باغ اگر هردم به رنگی میشوم
بیرنگی او میزند بر آب زینسان رنگها
موسی چه غم دارد اگر صد کوه طور از جا رود؟
سودا نمیپرد ز سر از حمله این سنگها
از سادهلوحی میشوم هر گام محو لالهای
با آن که دور افتادهام از کاروان فرسنگها
روزی که از می جام را میکردم جم روشنگری
در زنگ صائب غوطه زد آیینه فرهنگها