ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین را
که نقش راست نسازد سیاه روی نگین را
این شعر به بررسی احساسات انسانی و درونیات فرد میپردازد. شاعر از عدم خجالت در ابراز احساسات راستین سخن میگوید و تأکید میکند که انسانها نمیبایست از ظاهر یا قضاوت دیگران شرمنده شوند. او به زیبایی و حتی ضعفهای جسمانی اشاره میکند و میگوید که باید به جای نگران بودن از نقصها، به گنج قناعت و رضایت در زندگی توجه کرد. در نهایت، پیام این شعر این است که انسانها باید به خود اعتماد داشته باشند و در جستجوی شادی و آرامش درون باشند، بهویژه در مواجهه با چالشها و دردها.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین را
که نقش راست نسازد سیاه روی نگین را
به پیچ و تاب کمر نیست رحم کوه سرین را
چه غم ز لاغری رشته است در ثمین را؟
چه حاجت است به گلگشت باغ، گوشه نشین را؟
که تنگنای رحم باغ دلگشاست جنین را
ز خانه پدری کی شوند مانع فرزند؟
ز ما دریغ ندارد خدا بهشت برین را
ازان کنم دم مردن نگاه خیره به رویش
که نیست خجلتی از پی نگاه بازپسین را
بغل به شاهسواری گشوده است امیدم
که کرده است تهی صد هزار خانه زین را
رسید هر که درین خاکدان به گنج قناعت
چو مور، زیر زمین برد عیش روی زمین را
خراش درد ز دل می توان به چاره زدودن
اگر به دست توان محو کرد نقش نگین را
تلاش صدر برون کرد ز دل که گرد خجالت
چو آستانه دهد خاکمال، صدر نشین را
غبار خط نگرفته است روی سیمبران را
چنان که فکر تو صائب گرفته روی زمین را