ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان را
چه حاجت است محرک، ز دست رفته عنان را؟
این شعر به مضامینی چون زیبایی، شوق و اندوه میپردازد. شاعر به تازیانهی زندگی و چرخش روزگار اشاره میکند و نیاز به نیروی محرکه را در مواجهه با چالشهای زندگی مورد تردید قرار میدهد. او به احساس ترس از زوال و خزان میپردازد و آرزوی شکوفایی و بهار را دارد. همچنین، شاعر به غفلت و ندامت اشاره کرده و بر اهمیت آگاهی و بیداری تأکید میکند. شعر همچنین به ستم و سختی زندگی پرداخته و بیان میکند که سختیها نمیتوانند انسان را نرم و ملایم کنند. زیباییهای طبیعی و عشق نیز در شعر تصویرسازی شده و از جلوههای ظاهری و باطنی عشق سخن میگوید. در پایان، شاعر به مقام رضا و آرامش در زندگی اشاره میکند. کل شعر دعوت به شناخت و قدر نعمتها و زندگی در لحظه را دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان را
چه حاجت است محرک، ز دست رفته عنان را؟
دلم ز بیم خزان می تپد، خوشا گل رعنا
که در بهار پس سر نمود فصل خزان را
علاج غفلت سرشار کن به اشک ندامت
که قطره ای برد از جای خویش خواب گران را
ز طعن کجروی آسوده است کشتی عزمش
چو موج هر که به دریا سپرده است عنان را
ستمگران به ریاضت نمی شوند ملایم
که دل ز چله نشینی نگشت نرم کمان را
کدام ساقی شمشاد قد به باغ درآمد؟
که طوفان فاخته آغوش گشت سرو روان را
دمید حیرت حسن تو بر زمانه فسونی
که همچو شیر و شکر کرد ماهتاب و کتان را
ز زلف او که رسیده است تا کمر ز درازی
به پیچ و تاب توان فرق کرد موی میان را
اشاره گرچه زبان است بهر بسته زبانان
نمی توان به ده انگشت کرد کار زبان را
یکی ده است هر آن نعمت بجا که تو داری
نظر به گنگ کن، از شکر حق مبند دهان را
کسی که پا به مقام رضا نهاد چو صائب
به خوشدلی گذرانید عالم گذران را