از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون روح و جسم، عشق و ناکامی، و زیبایی و غم میپردازد. او میگوید که از بیخیالی و سرمستی یاد بلبل، جان و جسم در یکدیگر گم شدهاند. اشاره میکند که کسانی که از محبت رفتهاند، دیگر نیازی به راهبر ندارند و دریا خود به تنهایی مسیر را میشناسد. همچنین، شاعر به تلخی و ناپایداری زندگی اشاره میکند و بیان میکند که عشق و زیبایی تنها در دل عاشق زنده است و داغ عشق به روشنایی دل کمک میکند. یوخت و روابط انسانی و عدم توجه به زیباییهای زندگی از دیگر مضامین این شعر است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که بدون عشق، دل انسان نمیتواند روشن باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را
مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیست
یک منزل است دریا سیل سبک عنان را
هر کس ز کوی او رفت دل را گذاشت بر جای
مرغان بجا گذارند در باغ آشیان را
حسن غیور را نیست پروای تلخکامان
از خون خویش فرهاد شیرین کند دهان را
از حسن های محجوب داغند خیره چشمان
طفلان فتاده خواهند دیوار گلستان را
از آب روی یوسف خاک مراد گردید
گردی که بر جبین بود از راه کاروان را
مستغرق فنا را از نیستی خطر نیست
کشتی درست باشد دریای بیکران را
از تیر آه مظلوم ظالم امان نیابد
پیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را
نخلی که از ثمر نیست جز سنگ در کنارش
باد مراد داند دمسردی خزان را
از ناقصان خموشی عرض کمال باشد
نتوان به تخته کردن برچیدن این دکان را
بی داغ عشق صائب روشن نمی شود دل
خورشید می فروزد رخسار آسمان را