فریاد نخیزد ز دل پر گله ما
نبود چو جرس هرزه درا آبله ما
شاعر در این ابیات از دل پر غصه و عذاب خود فریاد میزند. او احساس میکند که در جایی که درد و رنج وجود دارد، زخمهایی به جان او نشسته است. نگاههای تند و بیرحم دیگران بر روی او تأثیر گذاشته و به او رحم نمیکنند. او از بیپناهی و ناامیدی خود سخن میگوید و به این فکر میکند که آیا با بیان دردهایش میتواند امیدی پیدا کند یا خیر. این ابیات به غم و ناامیدی او در مواجهه با دنیای اطرافش اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فریاد نخیزد ز دل پر گله ما
نبود چو جرس هرزه درا آبله ما
هر جا که زند نشتر خاری مژه بر هم
خون دشنه کشد از جگر آبله ما
فریاد ازین برق نگاهان که نکردند
رحمی به گل کاغذی حوصله ما
صائب به چه امید گشاییم لب از هم؟
آن چشم سخنگو ندهد گر صله ما