گلگونه چه حاجت بود آن روی نکو را؟
با پیرهن گل نبود کار، رفو را
این شعر درباره زیبایی و ارزشهای ظاهری است و به برخی از نکات اخلاقی و اجتماعی اشاره میکند. شاعر از زیبایی ظاهری و لزوم حفظ آن در کنار ارزشهای درونی صحبت میکند. او به اندیشهها و گفتگوهای بیمحتوای مردم انتقاد میکند و میگوید که زیباییهای ظاهری، مانند گل، فقط یک جنبه از حقیقت هستند و نباید در زندگی به آنها وابسته شویم. همچنین، اشاره به شایستگیها و تواناییهای خود در برابر چالشها و موانع زندگی دارد. در کل، شعر تلاشی است برای درک عمیقتر زیبایی و مفهوم زندگی و هشدار درباره سطحینگری.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گلگونه چه حاجت بود آن روی نکو را؟
با پیرهن گل نبود کار، رفو را
در کوتهی دست نهفته است درازی
زنهار به یک دست مگیرید سبو را
در مردم بی مغز سرایت نکند حرف
رنگین نکند باده گلرنگ کدو را
فیض دم خط چون دم صبح است سبکسیر
از دست مده فصل بهاران لب جو را
در دامن گل همچو سپندست بر آتش
دیده است مگر شبنم گل آن بر رو را؟
بر خاطر دریاست گران، باد مخالف
در مجلس می راه مده عربده جو را
از حرف، لب هرزه درایان نتوان بست
خاموش کند گوش گران بیهده گو را
صائب چه خیال است شود خرده زر جمع؟
تا غنچه صفت تنگ نگیرند گلو را