نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را
این شعر نغز و پرمغز بیانگر پیچیدگیهای عشق و تمایلات انسانی است. شاعر اشاره میکند که دل انسان در پذیرش کفر و دین، حیران و سردرگم است و از شناسایی واقعیات عاجز. او به حجابها و موانع عشق اشاره میکند که مانع از درک درست میشوند. شاعر نگران است که بروز احساسات و نگاهها ممکن است عواقب جبرانناپذیری داشته باشد، بهویژه در مورد عشق و هوس. همچنین از قدرت و تاثیر چشم معشوق بر عاشق و خطراتی که در پی دارد، میگوید. در نهایت، شاعر بر اهمیت مراقبت از دل و عشق میافزاید و هشدار میدهد که این زیباییها ممکن است انسان را به بیراهه ببرند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را
هر چند حجاب تو زبانبند هوسهاست
زنهار، ز سر باز مکن چین جبین را
چشم تو به دل فرصت نظاره نبخشد
این صید ز صیاد گرفته است کمین را
هر جا لب لعل تو به گفتار درآید
در آب گهر غوطه دهد مغز زمین را
آخر که تو را گفت که از خانهخرابان
تنها کنی آباد، همین خانه زین را؟
آسوده بود عشق ز بیتابی عاشق
از زلزله خاک چه غم چرخ برین را؟
مگذار به لعل تو فتد چشم هوسناک
کاین ابر بود ریگ روان آب نگین را
میترسم ازان چشم سیهمست که آخر
از راه برد صائب سجادهنشین را