غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۱۳

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

تسکین ندهد خوردن می سوز درون را

آتش بود این آب، جگر تشنه خون را

۲

راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور

اندیشه ز خواری نبود مرد دون را

۳

از پیشروان دل نگرانی نتوان برد

پیوسته بود چشم ز پی راهنمون را

۴

نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهم

حرفی است که در مار اثرهاست فسون را

۵

عقل است که موقوف به کسب است کمالش

حاجت به معلم نبود مشق جنون را

۶

صائب مکن از بخت طمع برگ فراغت

کز باده نصیبی نبود جام نگون را

بازگشت به سروده‌های صائب