ما نبض شناس رگ جانیم جهان را
آیینه اسرار نهانیم جهان را
این شعر به بیان اسرار و رازهای زندگی و وجود انسانها میپردازد. شاعر خود را به عنوان نبضشناس جهان معرفی میکند، کسی که به عمق رازهای نهان آگاه است. او به تضادهای زندگی اشاره میکند و از احساسات متضاد، نظیر شوق بهار و خزان، صحبت میکند. همچنین از جوانی در دل پیر بودن میگوید و تأکید دارد که خود را در رسانه روابط و گفتگوهای انسانی میبیند. شعر نشاندهنده یک نگاه عمیق به زندگی و ارتباط آن با روح و احساسات انسانهاست و به فلسفه وجود و معرفت اشاره دارد. شاعر به رغم ظاهر خمود، در عمق وجودش بیدار و آگاه است و به بررسی حقیقت و معنای زندگی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما نبض شناس رگ جانیم جهان را
آیینه اسرار نهانیم جهان را
پوشیده و پیداست ز ما راز دو عالم
هم آینه، هم آینه دانیم جهان را
هنگام خموشی گره گوهر اسرار
در وقت سخن تیغ زبانیم جهان را
از سینه پر داغ، بهار جگر خاک
از چهره بی رنگ خزانیم جهان را
تازه است جگرها ز شراب کهن ما
پیریم، ولی بخت جوانیم جهان را
در صحبت ما قطره شود گوهر شهوار
از دل صدف پاک دهانیم جهان را
دارند به دیوانه ما چشم، غزالان
سر حلقه صاحب نظرانیم جهان را
از راستی طبع، عصای فلک پیر
از قامت خم گشته کمانیم جهان را
بیهوشی ما برگ نشاط دگران است
از خواب گران، رطل گرانیم جهان را
گوشی نخراشد ز صدای جرس ما
ما قافله ریگ روانیم جهان را
در آینه ماست عیان راز دو عالم
هر چند ز حیرت زدگانیم جهان را
در ظاهر اگر دیده ما پرده خواب است
ما از دل بیدار، شبانیم جهان را
صائب خبری نیست که در محفل ما نیست
هر چند که از بیخبرانیم جهان را