دستی که شد به گردش پیمانه آشنا
دیگر نشد به سبحه صد دانه آشنا
این شعر درباره تجربیات و آشناییهای عارفانه و معنوی است. شاعر از نشانههای عشق و دلدادگی میگوید و اهمیت آشنایی با عشق و مینوشی را بررسی میکند. او به تردیدها و محدودیتهای عاطفی اشاره میکند و میگوید که در دنیای عشق، آشنایی و شناخت عمیق از عشق و زندگی اهمیت دارد. احساسات و دردهای ناشی از عشق در قالب تصاویری زیبا و نمادین بیان شده است. در نهایت، پیام شعر این است که آشنایی معنوی و عشق واقعی تنها راه رسیدن به حقیقت و شناخت عمیقتر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دستی که شد به گردش پیمانه آشنا
دیگر نشد به سبحه صد دانه آشنا
میزان عدل میل به یک سو نمی کند
عارف بود به کعبه و بتخانه آشنا
بر نقطه دل است چو پرگار سیر من
این مرغ قانع است به یک دانه آشنا
هر جا شراب هست، غم آشنا مخور
بیگانه می شود به دو پیمانه آشنا
زان لب همین نظاره خشکی است رزق من
باشد بخیل تا به در خانه آشنا
امروز داغ لاله رخان نیست چشم من
با آتش است کشتی پروانه آشنا
تا بر سر که سایه کند چتر داغ عشق
این آفتاب نیست به هر خانه آشنا
دیگر دلم ز زخم نمایان کمر نبست
تا شد به زلف و کاکل او شانه آشنا
شد نفس بد گهر ز مدارا گزنده تر
ز احسان نمی شود سگ دیوانه آشنا
بی دردسر به کعبه مقصود می رسد
هر سر که شد به صندل بتخانه آشنا
روشن کند سواد خط سرنوشت را
چشمی که گشت با خط پیمانه آشنا
روشن کند سواد خط سرنوشت را
چشمی که گشت با خط پیمانه آشنا
پرهیز نیست اهل خرابات را ز هم
دست سبوست با لب پیمانه آشنا
تا دل ز شوق آب نگردد، نمی شود
زین نه صدف به گوهر یکدانه آشنا
عقل است سنگ راه، و گرنه به یک نظر
اطفال می شوند به دیوانه آشنا
نقش کسی درست نشیند که چون نگین
باشد درین بساط به یک خانه آشنا
صائب ز آشنایی عالم کناره کرد
هر کس که شد به معنی بیگانه آشنا