آمد خزان و تر نشد از می گلوی ما
رنگی درین بهار نیامد به روی ما
در این شعر، شاعر احساس ناامیدی و سردی را در فصل خزان منتقل میکند. او به عدم تغییر و رنگ در زندگیاش اشاره دارد و احساس میکند که همچنان در سختیها و ناملایمات دست و پا میزند. کشتی زندگیاش در طوفان مشکلات، وابسته به امیدی است که به باده و عشق دارد. او به حسرت آرزوها و پوچی آنها میپردازد و از عدم موفقیت در دستیابی به رویاهایش گله میکند. در نهایت، شاعر بر این موضوع تأکید میکند که اشکهایش خود، به مانند نوری در تاریکی، میتواند جاری باشد و این نشان دهنده درونیترین دردها و مسائل روانی اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمد خزان و تر نشد از می گلوی ما
رنگی درین بهار نیامد به روی ما
چون موجه سراب اسیر کشاکشیم
هر چند متصل به محیط است جوی ما
باد مراد کشتی ما زور باده است
بر دوش خلق بار نگردد سبوی ما
دریا به سعی، گرد یتیمی ز ما نبرد
آب گهر چگونه دهد شستشوی ما؟
در آفتاب عشق که شد موم سنگها
خام است همچنان ثمر آرزوی ما
موی سفید هیچ کم از جوی شیر نیست
در کام آرزوی دل طفل خوی ما
ما چون نسیم خدمت آن زلف کرده ایم
گلها کنند پاره گریبان ز بوی ما
از خویش رفته را نتوان نقش پای یافت
رحم است بر کسی که کند جستجوی ما
صائب به آب خلق نداریم احتیاج
از اشک خود چو شمع بود آب جوی ما