لرزید بس که دل به تن ناتوان ما
خالی ز مغز شد قلم استخوان ما
این شعر بیانگر احساسات عمیق و درونی شاعر است که به تقلید از طبیعت و وضعیت انسانی میپردازد. شاعر به تنهایی و درد دل، احساس خستگی و ناتوانی خود را توصیف میکند و به خموشی و بیکلامی دل اشاره میکند. او به محافظت از خانهاش در برابر خطرات و آفات اشاره کرده و همچنین نشان میدهد که درونش پر از احساسات و افکار است که به سختی بیان میشود. در نهایت، شاعر به جستجوی حقیقت و عمق معنوی زندگی میپردازد و میگوید که با وجود درد و تنهایی، هنوز امید به زندگی و بیان احساسات در دلش وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
لرزید بس که دل به تن ناتوان ما
خالی ز مغز شد قلم استخوان ما
پر گل بود ز مهر خموشی دهان ما
در کام همچو غنچه نگردد زبان ما
آسوده است خانه ما ز آفت نزول
دارد ز زور خویش نگهبان کمان ما
چون موج، بی قراری ما را کنار نیست
رحم است بر کسی که شود همعنان ما
صد برق خانه سوز درین مشت خار هست
کاوش مکن به خار و خس آشیان ما
در نوبهار خاطر ما برگریز نیست
بلبل برون نمی رود از گلستان ما
ما از گهر به آبله دست قانعیم
در پیش ابر باز نگردد دهان ما
از پیچ و تاب فکر درین بوته گداز
شد مغز، نال در قلم استخوان ما
دل را تهی ز درد به گفتار چون کنیم؟
رنگ شکسته گر نشود ترجمان ما
ما از سخن به چشمه حیوان رسیده ایم
تابوت کیست تخته نماید دکان ما؟
در فکر ما اگر نرسد کس، غریب نیست
بیرون نمی رود خبر از کاروان ما
صائب گره ز زلف سخن باز کرده ایم
پیچیده نیست جوهر تیغ زبان ما