خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما
منع سگان هرزه مرس کرده ایم ما
این شعر به بیان تضاد میان خواستههای انسانی و محدودیتهای اجتماعی میپردازد. شاعر از عواطف و آرزوهای خونی و حیاتی خود سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که به رغم دشواریها و محدودیتها، تلاش کردهاند تا به بالاترین خواستهها و تعالی دست یابند. آنها از لذتهای زندگی و جوشش احساسات خود گذشتهاند و به نوعی در روزمرگی زندگی غرق شدهاند. شاعر به ناچار از برخی تمایلات و لذتها دست کشیده و به بیحوصلگی و ناامیدی دچار شده است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که در دنیای پر از زحمت و امتحان، انسانها تنها هستند و با وجود تلاشهای خود، به نتیجه مطلوب نرسیدهاند. در نهایت، شاعر بر این باور است که در عجز و ناکامی، صمیمیت و همدلی با دیگران وجود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما
منع سگان هرزه مرس کرده ایم ما
مردانه از حلاوت هستی گذشته ایم
این شهد را به کار مگس کرده ایم ما
چون صبح تا ز مشرق هستی دمیده ایم
جان در تن جهان به نفس کرده ایم ما
چون بر زبان حدیث خدا ترسی آوریم؟
ترک قدح ز بیم عسس کرده ایم ما
مهر خموشی از لب طاقت گرفته ایم
تبخال را به ناله جرس کرده ایم ما
جا داده ایم در دل خود مور حرص را
سیمرغ را شکار مگس کرده ایم ما
دزدیده ایم در دل صد چاک آه را
مرغ بهشت را به قفس کرده ایم ما
در زیر چرخ یاری اگر هست بی کسی است
پر امتحان ناکس و کس کرده ایم ما
صائب حریف عجز هم آواز نیستیم
از راه عجز نیست که بس کرده ایم ما