آمیخته است مستی ما با خمار ما
یکدست چون حناست خزان و بهار ما
این شعر به بررسی وضعیت روحی و عاطفی انسان میپردازد و تضادهای زندگی را به تصویر میکشد. شاعر به تداخل مستی و خماری اشاره کرده و میگوید که زندگی ما چون حنای یکدست، درخت و فصلها را تجربه میکند. او از داغ و افسوسهای موجود در زندگی سخن میگوید و تأکید میکند که امید و روشنی در دل تاریکی وجود ندارد. همچنین، با زبانی نمادین به بالندگی و آزادگی اشاره کرده و از دردناک بودن قسمتهایی از زندگی حکایت میکند. شاعر به زیبایی و نعمتهای طبیعت و همچنین سختیهای زندگی پرداخته و در نهایت به زوال و رنجی که بر زندگی حاکم است، اشاره دارد. تمام این مفاهیم به نوعی حکایت از تجربیات انسانی و جستجوی معنای عمیقتری از زندگی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمیخته است مستی ما با خمار ما
یکدست چون حناست خزان و بهار ما
افغان که نیست سوخته ای در بساط خاک
کز قید سنگ خاره برآرد شراب ما
جز دیده سفید درین تیره خاکدان
صبحی دگر نداشت شب انتظار ما
شد توتیا و آب ز چشمی روان نکرد
در سنگلاخ دهر دل شیشه بار ما
ز آزادگی چو سرو درین بوستانسرا
ایمن ز برگریز بود نوبهار ما
ما را ز بخت سبز چه حاصل، که از بهار
داغ است قسمت جگر لاله زار ما
مهد صدف سفینه طوفان رسیده ای است
از آبداری گهر شاهوار ما
از وحشت است طاقت ما بی قرارتر
با ابر همرکاب بود کوهسار ما
رنگی ز گوهر تو نداریم، گرچه هست
دلچسب تر ز گرد یتیمی غبار ما
کثرت حجاب دیده حق بین ما شده است
در گرد لشکرست نهان شهسوار ما
صائب ز قحط جوهریان در بساط خاک
شد آب سبز در گهر شاهوار ما