دایم شکفته است دل داغدار ما
موقوف وقت نیست چو عنبر بهار ما
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر میپردازد. شاعر از دلی داغدار و بیقرار سخن میگوید که همیشه شکفته است اما در عین حال از زیباییهای زندگی و عشق نیز سخن میگوید. او به نوعی رهایی از مکانهای مقدس و بتخانهها اشاره میکند و خاک را مظهر آرزوهایش میداند. شاعر از راز عشق و آتش درون قلبها نیز یاد میکند و میگوید که دلهای خالی باید رازدار باشند. در ادامه، او با تصاویری از شب و صبح، اهمیت عشق و دوستی را یادآور میشود و نشان میدهد که در روزگارش درد و رنج از دلها رخته است. در نهایت، شاعر به جاودانگی عشق و زیبایی سخن میگوید و آنها را مقاوم در برابر فنا میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دایم شکفته است دل داغدار ما
موقوف وقت نیست چو عنبر بهار ما
فارغ ز کعبه ایم و ز بتخانه بی نیاز
خاک مراد ماست دل خاکسار ما
آتش به پرده سوزی اسرار عشق نیست
رحم است بر دلی که شود رازدار ما
صد پیرهن ز دامن صبح است پاکتر
دامان گل ز شبنم شب زنده دار ما
خوش داشتیم وقت حریفان بزم را
چون می، گذشت اگر چه به تلخی مدار ما
شد پاره ای ز تن، دل ما از فسردگی
خامی به رنگ برگ برآورد بار ما
در روزگار ما دل بی درد و داغ نیست
در سنگ همچو سوخته گیرد شرار ما
از صدق، هر دو دست به دامان شب زدیم
تا همچو صبح، تنگ شکر شد کنار ما
گوهر حریف گرد یتیمی نمی شود
نتوان فشاند دامن ناز از غبار ما
صائب چو خضر روی خزان فنا ندید
شد سبز هر که از سخن آبدار ما