از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا
این شعر بیانگر حالتی از دل تنگی و اندوه شاعر است. شاعر از فشارهای روحی و فکری که بر او وارد میشود، شکایت میکند. او به تنگی دل خود و احساس بیقراریاش اشاره میکند و میگوید که اگرچه تلاش کرده پرواز کند، ولی از عوارض زندگی ناتوان شده است. شاعر همچنین از مشکلات روزمره و دغدغههای اقتصادی خود سخن میگوید و به دردهای ناشی از دوری از وطن و غریب بودن اشاره میکند. او بیان میکند که ارتباطات و احساساتش به شدت تحت تأثیر این فشارها قرار گرفته و حتی قدرت بیان آنچه در دل دارد را ندارد. در نهایت، شاعر با تأکید بر اشتیاق و آرزوهای درونی خود، از غم و اندوهی صحبت میکند که زندگیاش را تحتالشعاع قرار داده و به دنبال راهی برای رهایی از این حالت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا
از بال سعی قوت پرواز رفته است
ورنه دهان مار بود آشیان مرا
از فکر رزق، چاک چو گندم به دل فتاد
افکند در تنور صد اندیشه نان مرا
خال تو هر چه می برد از کیسه من است
این دزد یافته است درین کاروان مرا
برد از دلم هوای وطن را خیال دور
فکر غریب، کرد غریب جهان مرا
از آستان دل به چه جانب سفر کنم؟
شهپر شکسته است درین آشیان مرا
در شکر ناوک تو چرا کوتهی کنم؟
پرورده است مغز ازین استخوان مرا
ناف مرا به تیغ خموشی بریده اند
نتوان گره گشود به تیغ از زبان مرا
شهباز من ز دست شهان طعمه می خورد
نتوان چو سگ فریفت به هر استخوان مرا
رحمی کز اشتیاق قد چون خدنگ تو
خمیازه خانه کرد به دل چون کمان مرا
از انتظار دیده یعقوب باختن
یک چشمه متاع بود از دکان مرا
صائب شود شکفته گل از ناله های من
دامن کشان به باغ برد باغبان مرا