شد استخوان ز دورِ فلک توتیا مرا
باری دگر نماند درین آسیا مرا
این شعر به توصیف حال و روز شاعر میپردازد که در زندگی خود با درد و رنجهای فراوانی مواجه است. شاعر به احساس یتیمی و بیپناهی اشاره میکند و نشان میدهد که حتی اگر در ظاهر دارای نعمت باشد، دروناً فقیر و دردمند است. او از این که چگونه زندگیاش بهدلیل غربت و جدایی از معشوقش تحت فشار است، ناله میکند. همچنین به تحمل سنگینی مصائب و غمها اشاره دارد و نشان میدهد که با وجود سختیها، همچنان در جستجوی محبت و آرامش است. او در نهایت بیان میکند که در این دنیا هیچ چیز برایش خوشایند نیست و تنها به دنبال قربان کردن خودش در راه عشق و معشوق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد استخوان ز دورِ فلک توتیا مرا
باری دگر نماند درین آسیا مرا
درویشیم به سایهٔ دیوار میبرد
هر چند زیرِ بال خود آرد هما مرا
فارغ ز کامِ هر دو جهانم که کرده است
حیرانیِ جمالِ تو بیمدّعا مرا
دُرِّ یتیم را چه شناسد صدف که چیست
سهل است اگر سپهر نداند بها مرا
مهمانِ کِشتِ خویشم، اگر نیک اگر بد است
حاشا که هیچ شکوه بوَد از قضا مرا
خشم است خوردنِ من و عیب است پوششم
این است از زمانه لباس و غذا مرا
در معنیم فقیر و به صورت توانگرم
چون غنچه هست خرقه به زیرِ قبا مرا
پایِ به خواب رفتهٔ کوهِ تحمّلم
نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
از کوهِ غم اگر چه دو تا گشته قامتم
نشکسته است آبله در زیرِ پا مرا
خون در تلاشِ جامهٔ الوان نمیخورم
سالی بس است کعبهصفت یک قبا مرا
از چرخِ منّت پرِ کاهی نمیکشم
گر استخوان ز درد شود کهربا مرا
از سایهام اگر چه به دولت رسند خلق
یک مشت استخوان نبوَد چون هما مرا
صائب نبسته است کسی پای سِیرِ من
زندان شده است بندِ گران وفا مرا