غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۹۹

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یک بار بی خبر به شبستان من درآ

چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ

۲

از دوریت چو شام غریبان گرفته ایم

از در گشاده روی چو صبح وطن درآ

۳

تا چند در لباس توان کرد عرض حال؟

یک ره به خلوتم به ته پیرهن درآ

۴

مانند شمع، جامه فانوس شرم را

بیرون در گذار و به این انجمن درآ

۵

خونین دلان ز شوق لقای تو سوختند

خندان تر از سهیل به خاک یمن درآ

۶

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

بند قبا گشوده به آغوش من درآ

۷

آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست

ای سنگدل به صائب شیرین سخن درآ

بازگشت به سروده‌های صائب