چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا
خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا
این شعر حاکی از احساس جدایی و اندوه شاعر است. شاعر از تماشا و زیباییهایی صحبت میکند که از او دور شدهاند و به تبع آن، دلش در آتش غم میسوزد. او به تناقضات زندگی اشاره میکند و میگوید که شبها به سختی میگذرانید و روزها از شدت اندوه باید بمیرم. شاعر همچنین به آسیبهای جدایی و دردهایی که ناشی از فقدان محبوبان است، اشاره میکند و بیان میکند که ارتباطات انسانی و دوستیها تحت تأثیر جداییها قرار میگیرند. در نهایت، شاعر از نرمش و لطافت در مقابل سختیها صحبت میکند و تاکید میکند که چیزهایی که زیبا و دلنشین هستند، اغلب از دست میروند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا
خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا
شب کار من گداختن و روز مردن است
تا همچو موم گشته ام از انگبین جدا
چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویش
چون نافه ای که گشت ز آهوی چین جدا
پیچیده همچو گرد یتیمی به گوهریم
ما را ز یکدگر نکند آستین جدا
هر جا کنند نقل، شود نقل انجمن
حرفی که شد ازان دو لب شکرین جدا
چون پرده های دیده یعقوب شد سفید
تا شد صدف ز صحبت در ثمین جدا
گریند خون به روز من و روزگار من
جان حزین جدا، دل اندوهگین جدا
دامان سایلان، سپر برق آفت است
از هیچ خرمنی نشود خوشه چین جدا!
چون برخوری به سنگدلان نرم شو که موم
از روی نرم، نقش کند از نگین جدا
صائب در آفتاب جهانتاب محو شد
هر شبنمی که شد ز گل و یاسمین جدا