آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟
کز سنگ خاره گشت به سختی شرر جدا
این شعر درباره جدایی و دلتنگی و سختیهای عشق و زندگی است. شاعر به تصویر کشیده که چگونه جدایی از وطن و محبوب به سختی و درد منجر میشود. او به طور نمادین با استفاده از عناصر طبیعی و احساسات انسانی، نشان میدهد که تعلق و وابستگی به چیزهایی که دوست داریم، چه میزان اهمیت دارد. تفاوتهایی که جدایی ایجاد میکند، مانند غم یتیمی، ناتوانی از رسیدن به محبوب و دلتنگیهای عمیق، در این شعر به خوبی بیان شدهاند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که انسانهای آزاد، با باطن نیکو، از هیچ چیزی جز خودشان نمیترسند، حتی از مرگ.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟
کز سنگ خاره گشت به سختی شرر جدا
رنگین شود ز باده گلرنگ، بی طلب
دستی که چون سبو نشد از زیر سر جدا
تا همچو لاله چشم گشودم درین چمن
هرگز نبود داغ مرا از جگر جدا
از دل نشد به آب شدن محو، نقش یار
این سکه از گداز نگردد ز زر جدا
بحر از گهر غبار یتیمی نمی برد
ما و تراکه می کند از یکدگر جدا؟
در قید تن ز خامی خود مانده است دل
بی پختگی ز شاخ نگردد ثمر جدا
فرهاد پا به کوه گذارد ز دیدنش
کوهی که گشته است ترا از کمر جدا
نتوان گرفت خرده ز ممسک به روی سخت
گردد ز سنگ اگرچه به آهن شرر جدا
نتوان ترا جدا ز پدر کرد، ورنه ما
از شیر کرده ایم مکرر شکر جدا
رنگی ندارم از لب لعل تو، گرچه من
کردم به زور جاذبه آب از گهر جدا
آتش کند تمیز ز هم نقد و قلب را
اخلاق خوب و زشت شود در سفر جدا
در پرده حجاب بود از وصال شمع
پروانه تا نمی شود از بال و پر جدا
صائب ز تیغ مرگ نلرزد به خویشتن
آزاده ای که گشت ز خود پیشتر جدا