به خرج رفت حیاتم ز هرزهکوشیها
به خاک ریخت شرابم ز خامجوشیها
این شعر از احساسات تلخ و ناامیدی شاعر ناشی میشود. او میگوید که به خاطر تلاشهای بیثمر و بیهودهاش، زندگیاش به هدر رفته و امیدهایش در این دنیا به فنا رفتهاند. شاعر به پیری و ناتوانی خود اشاره میکند و از دورانی که روزهای جوانی را با شادی و نوشیدن شراب سپری کرده یاد میکند، اما حالا با درد و غم رو به روست. او با حسرت به این مسئله مینگرد که ارزش واقعی خود را نمیتواند به دیگران نشان بدهد و از سکوت ناامیدکنندهاش شکایت میکند، زیرا جنت (بهشت) برای او بسته شده است و نتوانسته به آن دست یابد. در نهایت، او به تظاهر به خوشبختی و عافیت اشاره میکند، اگرچه در باطن با عیوب و دشواریها روبرو است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به خرج رفت حیاتم ز هرزهکوشیها
به خاک ریخت شرابم ز خامجوشیها
به سود داشتم امیدها درین بازار
نماند مایه به دستم ز خودفروشیها
نفس به باد فنا مشت خاک من میداد
نمیرسید به فریاد اگر خموشیها
بدوز دیده باریکبین ز عیب، که نیست
لباس عافیتی به ز عیبپوشیها
رسید نوبت پیری و خون دل خوردن
گذشت فصل جوانی و بادهنوشیها
چنان که بال و پر شعله میشود خس و خار
غرور نفس فزود از پلاسپوشیها
متاع یوسفی خود به سیم قلب دهم
گران نیم به عزیزان ز خودفروشیها
به حرف وصوت گشایم چرا دهن صائب؟
مرا که جنت دربسته شد خموشیها