هزار حیف که گل کرد بینوایی ما
به چشم آبله آمد برهنه پایی ما
این شعر به بیان رنج و حرمان شاعر از عشق و زندگی میپردازد. شاعر از وضعیت ناگوار خود سخن میگوید و غم و اندوهی که در وجودش است را مطرح میکند. او به زیبایی و لطافت عشق اشاره دارد و میگوید که عشق او از هر پاکی در دنیا بالاتر است. همچنین شاعر به جلوههای زیبایی معشوق خود اشاره میکند و او را مانند گلی ناز و تازه توصیف میکند. در نهایت، او به جستجوی درکی عمیقتر از سخن و هنر در محافل ادبی اشاره میکند و از شنیدن صدای خود در این فضای پرشور سخن میگوید. در کل، شعر به عواطف عاشقانه و درد ناشی از فراق میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هزار حیف که گل کرد بینوایی ما
به چشم آبله آمد برهنه پایی ما
ز چرب نرمی ما دشمنان دلیر شدند
خمیر مایه غم گشت مومیایی ما
چراغ دیده روزن ز خانه درگیرد
به آفتاب رسیده است روشنایی ما
ز دامن نظر اهل عشق پاکترست
زمین میکده از فیض پارسایی ما
به جامه گل رعنا به بوستان آید
گل عذار تو و چهره حنایی ما
نشسته است چنان نقش ما در آن درگاه
که آفتاب بود داغ جبهه سایی ما
تو پا به دامن منزل بکش، که تا دامن
هزار مرحله دارد شکسته پایی ما
ز هاله ماه شود در ته سپر پنهان
اگر بلند شود آه بینوایی ما
کجاست گوش سخن کش در انجمن صائب؟
که جوش کرد شراب سخنسرایی ما