رسید صبر به فریاد بینوایی ما
کلید روزی ما شد شکسته پایی ما
این شعر به بیان حال و روز معصومانه و رنجهای انسانها پرداخته است. شاعر از ناامیدی و بیپناهی در زندگی میگوید و اینکه علیرغم سختیها و مشکلات، هنوز امید و روشنایی در دلها باقی مانده است. او به زیبایی توصیف میکند که چگونه میتوان از نعمتهای درونی خود، همچون ماهی که نورش از خود است، بهره برداری کرد. همچنین، شاعر به انتظارات و آرزوهایی اشاره میکند که به علت موانع بیرونی لطمه دیدهاند و احساس میکند که در این مسیر دچار سرگردانی و بیپناهی شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رسید صبر به فریاد بینوایی ما
کلید روزی ما شد شکسته پایی ما
عجب که دیده ما سیر گردد از نعمت
که ساختند نگون، کاسه گدایی ما
سبک چو ابر بهاران ز لاله زار، گذشت
ز خارزار ملامت برهنه پایی ما
ز لطف بیشتر از قهر دلشکسته شویم
ز سنگ سخت تر افتاده مومیایی ما
به نور عاریه محتاج نیستیم چو ماه
که هست از نفس خویش روشنایی ما
نمی رسد به هدف گر به آسمان رفته است
نکرده ترک هوا، ناوک هوایی ما
ز بس چو غنچه پیکان گرفته دل گشتیم
نسیم دست کشید از گرهگشایی ما