رسیده است به معراج اوج پستی ما
هزار پایه کم از نیستی است هستی ما
این شعر به بررسی وضعیت انسانی در برابر عشق و هستی میپردازد. شاعر به تضاد بین عروج انسان و پستیهای او اشاره میکند. او میگوید که عشق همیشه در دسترس است و انسانها در دام پرستش دنیا و نفس خود گرفتار شدهاند. احساس فانی بودن و غفلت از حقیقت زندگی، غم و سنگینی را به وجود میآورد. در پایان، شاعر به اهمیت لحظات ناب و گرانبهای زندگانی اشاره میکند، به ویژه زمانی که عشق (نوشیدنی) به انسان نشاط و روشنی میبخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رسیده است به معراج اوج پستی ما
هزار پایه کم از نیستی است هستی ما
به هر چه چشم گشادیم، عشق می بازیم
گرفت روی زمین را صنم پرستی ما
نسیم صبح فنا تیغ بر کف استاده است
نفس چگونه برآرد چراغ هستی ما؟
به گوش، خنده مینای می گران آید
ز بس که هست سبکروح، خواب مستی ما
غذای روح به تن می دهیم از غفلت
به خویش خاک ببالد ز تن پرستی ما
غنیمت است دمی آب خوش درین عالم
به ذوق آب خمارست می پرستی ما
شبی که سایه کند می به جام ما صائب
سیاه روز نگردد چراغ هستی ما