چراغ راه ندارد به بزم روشن ما
ز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما
در این شعر، شاعر به مشکلات و دردهای زندگی اشاره میکند. او از نبود چراغ راه در جمع روشن خود سخن میگوید و به سختیها و ناکامیهایش میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر قوی، حس ناامیدی و محدودیت را بیان میکند؛ مانند اینکه بختش به رنگ سیاه جامهای که بر تن دارد، و مشکلاتش همچون قفس بر روح و جسم او سنگینی میکند. او از تاثیر حوادث گذشته بر زندگیاش میگوید و در نهایت، امیدی را برای بهبود وضعیت و تازه شدن احساساتش از طریق هنر و غزل خود ابراز میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چراغ راه ندارد به بزم روشن ما
ز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما
به شوربختی ما نیست چشمه زمزم
چو کعبه بخت سیه، جامه ای است بر تن ما
چگونه عذر توانیم خواست از صیاد؟
قفس شده است چو ماتم سرا ز شیون ما
نشسته بر تن ما لاغری چو نقش حصیر
شکستگی نرود از قلمرو تن ما
نمی رویم چو ماهی به چشمه سار زره
چو تیغ، جوهر ذاتی بس است جوشن ما
ز خاکدان تعلق گرفته ایم هوا
غبار دست ندارد به طرف دامن ما
ز بس که برق حوادث گذشته است بر او
به چشم مور کند کار سرمه خرمن ما
تپانچه کاری باد خزان اگر این است
تذرو رنگ چو عنقا شود به گلشن ما
ز فیض این غزل تازه رو، دگر صائب
به آفتاب زند خنده طبع روشن ما