غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۵۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ازان دو سلسله عنبرین گره بگشا

ز کار شهپر روح الامین گره بگشا

۲

میان اگر نکنی باز، اختیار از توست

به حق خنده گل کز جبین گره بگشا!

۳

گرهگشای کریمان، کف سؤال بود

ز کار خرمنم ای خوشه چین گره بگشا

۴

گره به هستی موهوم چون حباب مزن

بگیر ناخنی از موج و این گره بگشا

۵

کلید قفل تو در اندرون خانه توست

به زور همت خود از جبین گره بگشا

۶

چو شمع بر سر این نیم جان چه می لرزی؟

ز رشته نفس واپسین گره بگشا

۷

صریر خامه صائب دلی گرفته نهشت

اگر تو عقده گشایی، چنین گره بگشا

بازگشت به سروده‌های صائب