به کوی عشق مبر زاهد ریایی را
مکن به شهر بدآموز، روستایی را
این شعر به نقد زاهدان ریایی و افرادی میپردازد که به عشق و دوستی واقعی بیاعتنا هستند. شاعر از بیوفایی و جدایی در روابط انسانی میگوید و به آسیبها و دردهای ناشی از فاصلهها و عدم وفاداری اشاره میکند. او همچنین به زیبایی و فریبندگی برخی افراد اشاره کرده و نشان میدهد که زرق و برق ظاهری نمیتواند جبران واقعیات تلخ زندگی را بکند. در نهایت، شاعر به تلاش و کوشش در زندگی اشاره کرده و بر اهمیت تلاش برای رسیدن به شکرینترین لذتها تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به کوی عشق مبر زاهد ریایی را
مکن به شهر بدآموز، روستایی را
جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند
نچیده اند گل باغ آشنایی را
ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟
قلم چه داد دهد قصه جدایی را؟
چه دل به شبنم این باغ و بوستان بندم؟
که کرده اند روان، درس بی وفایی را
هلاک غیرت آن رهروم که می دارد
ز چشم آبله پنهان، برهنه پایی را
ز نقش شهپر طاوس می توان دانست
که چشمهاست به دنبال، خودنمایی را
نمی شود نشود فرق سرکشان پامال
سفر به خاک بود ناوک هوایی را
تلاش چاشنی کنج آن دهن صائب
به کام شکر، شیرین کند گدایی را