ز داغ نیست محابا به درد ساخته را
که آتش است گلستان، زر گداخته را
این شعر به موضوعات عشق، درد و زیبایی میپردازد. شاعر به بیان احساسات خود در مواجهه با عشق و جدایی میپردازد و از تضاد میان زیبایی و زخمهای عاطفی حرف میزند. او از تغییرات در زندگی و احساساتش صحبت میکند که ناشی از تجارب شیرین و تلخ است. همچنین به نقش زمان در تغییر چهرهٔ زیبایی و از دست رفتن آن اشاره میکند. در نهایت، شاعر به حالت شکسته و ناکامی خود در عشق اعتراف میکند و به نوعی حس ناامیدی و غم را منتقل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز داغ نیست محابا به درد ساخته را
که آتش است گلستان، زر گداخته را
چنان به عهد تو آیین سرکشی شد عام
که در بغل ندهد سرو جای، فاخته را
چو گل ز چهره رنگین به خار غوطه زدیم
شناختیم کنون قدر رنگ باخته را
ز شرم خنجر مژگان بر کشیده او
به خاک کرد نهان مهر، تیغ آخته را
به یک دو هفته مه چارده هلالی شد
دوام نیست ازین بیش حسن ساخته را
شکسته حالی ما شد حصار ما صائب
که از خزان نبود بیم، رنگ باخته را